تبليغاتX
دوستانه
توجه!

تاريخ : جمعه 22 آبان1388 ساعت: 11:11 قبل از ظهر

وقتي با انساني كه در مقابلت ايستاده سخن نمي گويي و مي خواهي با پنداره هاي خود، دركش كني و آنچه را كه تصور مي كني درست است جلوي راهش قرار مي دهي؛ در واقع به شعور آن انسان توهين كرده اي.

زماني كه حرف دل را به زبان نمي آوري به جهان هستي خيانت كرده اي، به تك تك ذرات اين جهان خيانت كرده اي!

حرف دل، حقيقتي است كه تك تك ذرات فريادش مي زنند ولي زباني براي بيانش ندارند! و تو با اين كار، فرياد آنها را با خشم آميخته مي كني . . .

 


|+| نويسنده :نرگس |

مادر!

تاريخ : سه شنبه 19 آبان1388 ساعت: 6:14 بعد از ظهر

با چكمه هاي پوست پلنگي تو پياده رو راه مي رفت و به ويترين مغازه ها نگاه مي كرد، اصلا شبيه مادري كه نگران بچه اش باشه نبود!

پسر هشت ساله اش يك ساعتي مي شد كه پشت در مدرسه منتظر اومدن مامانش بود، نمي دونم تو سر اون پسر چي مي گذشت ولي اخماش درهم بود!

زن مدام به اين فكر مي كرد كه چرا ازدواج كرده؟! يا اصلا چرا با يه همچين مردي ازدواج كرده كه انقد ازش ايراد مي گيره و به قول خودش بهش گير مي ده!!؟؟ وقتي پسرشو ديد حس تنفر نسبت به شوهرش بيشتر شد!

به توصيه پزشكي كه بيني اش رو عمل كرده بود حتي يه لبخند كوچيك هم تحويل پسرش نداد، آخه دكتر گفته بود تا وقتي چسبا رو برنداشتم سعي كن زياد نخندي!

اين تنها يه برداشت كوتاه از زندگي اين پسر كوچولو بود كه خدا مي دونه چه زجري مي كشه!


|+| نويسنده :نرگس |

باز هم مرد دست فروش

تاريخ : پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت: 7:56 قبل از ظهر

روزي نوشتم از مرد دست فروشي كه آهسته زير بارش نرم باران چرخ اقتصاد خانواده خود را چرخاند بي آنكه شلوار سپيدي را قهوه اي كند يا انساني را برنجاند.

اما امروز مي نويسم از مرد دست فروشي كه در يك روز باراني از كنار جدول خيابان به آرامي مي گذشت كه ناگاه ماشيني باشتاب بي آنكه به او توجه كند چنان آب را از زير چرخهاي خود به سر و صورت مرد پرتاب كرد كه دل هر بيننده اي را به درد مي آرود.

حال بگوييد سزاي اين جفا چه مي تواند باشد؟!!!!


|+| نويسنده :نرگس |

8/8/88

تاريخ : جمعه 8 آبان1388 ساعت: 3:52 بعد از ظهر

امام رضا جونم تولدت مبارک


|+| نويسنده :نرگس |

شما هم منتظرید؟

تاريخ : شنبه 2 آبان1388 ساعت: 5:28 بعد از ظهر

هواي سرد پاييز دستامو تو دستش گرفته تا به خيال خودش اونا رو گرم كنه، اينجا منتظر واستادم، زير پام برگاي خشك سر و صدا مي كنن؛ انگار از اينكه دارم لهشون مي كنم ناراحتن! ولي تقصير من چيه كه رفتگر محله هم وظيفشو خوب انجام نميده؟!

منتظرم! ... يه نگاه به ساعت مي ندازم، ساعت 9 صبحه!

امروز جمعه ست؛ به نظرتون دير نكرده؟! هموني كه قراره يه روزي تو يه جمعه اي بياد!

واقعا اين مدلي بايد منتظرش بود؟

اصلا چرا جمعه مي خواد بياد؟!

به نظر من كه ممكنه هر روزي از روزاي هفته بياد و چون اون روز مطمئناً روز بزرگيه ميشه جمعه و فرداش شنبه ي جهان شروع مي شه!

نمي شناسمش ولي دوست دارم بدونم كيه و واسه چي تا حالا ظهور نكرده؟!!!


|+| نويسنده :نرگس |

فصل کودکی

تاريخ : شنبه 25 مهر1388 ساعت: 9:43 قبل از ظهر

خنده هاي مستانه ات را مي شنيدم

كه يك بلند گوي قديمي به دست گرفته بودي و

مي خواستي اداي وانتيه سبزي فروش را دربياوري

شايد فاصله اي با هم نداشتيم

ولي من تنها مي توانستم صدايت را بشنوم

از روي صدايت مي شد حدس زد كه زير 12 سال سن داري

ديواري حايل من و تو بود

ديواري توانسته بود حجمي از فضا را به دو دنياي متفاوت تقسيم كند

در يك سوي ديوار من بودم و دنيايي از امروز و امروز

و در سوي ديگر تو بودي و دنيايي از فردا و فردا

شيطنت هايت مرا به خنده واداشته بود

و من مي خنديدم بي آنكه تو را ببينم و بشناسم

با خود فكر كردم كه اگر اين ديوار نبود من نيز چون آن مرد سنگدل

كه بر سرت فرياد كشيد و بلندگو را از دستت گرفت، رفتار مي كردم؟!

 


|+| نويسنده :نرگس |

آخرین نوشته ها
توجه!
مادر!
باز هم مرد دست فروش
8/8/88
شما هم منتظرید؟
فصل کودکی
انتخابات
31فروردين
خسته
رهايي
آرشيو وبلاگ
88/08/22 - 88/08/30
88/08/05 - 88/08/21
88/08/08 - 88/08/14
88/08/01 - 88/08/07
88/07/22 - 88/07/30
88/02/22 - 88/02/31
88/01/22 - 88/01/31
88/01/05 - 88/01/21
88/01/08 - 88/01/14
87/05/08 - 87/05/14
87/05/01 - 87/05/07
87/04/05 - 87/04/21
87/04/01 - 87/04/07
87/03/01 - 87/03/07
87/02/22 - 87/02/31
87/02/01 - 87/02/07
87/01/22 - 87/01/31
87/01/05 - 87/01/21
87/01/08 - 87/01/14
86/12/08 - 86/12/14
86/11/05 - 86/11/21
86/11/08 - 86/11/14
86/11/01 - 86/11/07
86/10/22 - 86/10/30
86/10/05 - 86/10/21
86/10/01 - 86/10/07