تبليغاتX
دوستانه
باز هم مرد دست فروش

تاريخ : پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت: 7:56 قبل از ظهر

روزي نوشتم از مرد دست فروشي كه آهسته زير بارش نرم باران چرخ اقتصاد خانواده خود را چرخاند بي آنكه شلوار سپيدي را قهوه اي كند يا انساني را برنجاند.

اما امروز مي نويسم از مرد دست فروشي كه در يك روز باراني از كنار جدول خيابان به آرامي مي گذشت كه ناگاه ماشيني باشتاب بي آنكه به او توجه كند چنان آب را از زير چرخهاي خود به سر و صورت مرد پرتاب كرد كه دل هر بيننده اي را به درد مي آرود.

حال بگوييد سزاي اين جفا چه مي تواند باشد؟!!!!


|+| نويسنده :نرگس |

8/8/88

تاريخ : جمعه 8 آبان1388 ساعت: 3:52 بعد از ظهر

امام رضا جونم تولدت مبارک


|+| نويسنده :نرگس |

شما هم منتظرید؟

تاريخ : شنبه 2 آبان1388 ساعت: 5:28 بعد از ظهر

هواي سرد پاييز دستامو تو دستش گرفته تا به خيال خودش اونا رو گرم كنه، اينجا منتظر واستادم، زير پام برگاي خشك سر و صدا مي كنن؛ انگار از اينكه دارم لهشون مي كنم ناراحتن! ولي تقصير من چيه كه رفتگر محله هم وظيفشو خوب انجام نميده؟!

منتظرم! ... يه نگاه به ساعت مي ندازم، ساعت 9 صبحه!

امروز جمعه ست؛ به نظرتون دير نكرده؟! هموني كه قراره يه روزي تو يه جمعه اي بياد!

واقعا اين مدلي بايد منتظرش بود؟

اصلا چرا جمعه مي خواد بياد؟!

به نظر من كه ممكنه هر روزي از روزاي هفته بياد و چون اون روز مطمئناً روز بزرگيه ميشه جمعه و فرداش شنبه ي جهان شروع مي شه!

نمي شناسمش ولي دوست دارم بدونم كيه و واسه چي تا حالا ظهور نكرده؟!!!


|+| نويسنده :نرگس |

فصل کودکی

تاريخ : شنبه 25 مهر1388 ساعت: 9:43 قبل از ظهر

خنده هاي مستانه ات را مي شنيدم

كه يك بلند گوي قديمي به دست گرفته بودي و

مي خواستي اداي وانتيه سبزي فروش را دربياوري

شايد فاصله اي با هم نداشتيم

ولي من تنها مي توانستم صدايت را بشنوم

از روي صدايت مي شد حدس زد كه زير 12 سال سن داري

ديواري حايل من و تو بود

ديواري توانسته بود حجمي از فضا را به دو دنياي متفاوت تقسيم كند

در يك سوي ديوار من بودم و دنيايي از امروز و امروز

و در سوي ديگر تو بودي و دنيايي از فردا و فردا

شيطنت هايت مرا به خنده واداشته بود

و من مي خنديدم بي آنكه تو را ببينم و بشناسم

با خود فكر كردم كه اگر اين ديوار نبود من نيز چون آن مرد سنگدل

كه بر سرت فرياد كشيد و بلندگو را از دستت گرفت، رفتار مي كردم؟!

 


|+| نويسنده :نرگس |

انتخابات

تاريخ : سه شنبه 22 اردیبهشت1388 ساعت: 9:43 قبل از ظهر

دیروز یکی از اساتید دوست داشتنی جمله جالب گفت که همه ما رو به فکر فرو برد

بعد کلاس هم کلی راجع به این جمله با هم بحث کردیم و هر کدوم از بچه ها نظرات جابی داشتن

می خواین اون جمله رو بگم تا در موردش فکر کنین؟

.

.

.

" تو این مملکت رای دادن همون قدر ضرر داره که رای ندادن!"

نظر شما چیه؟


|+| نويسنده :نرگس |

31فروردين

تاريخ : دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت: 9:18 بعد از ظهر



امروز تولدم بود

مثلا بزرگ تر شدم!

تولد اتفاق قشنگيه!

31 فروردين واسه من بهترين روزه



|+| نويسنده :نرگس |

آخرین نوشته ها
باز هم مرد دست فروش
8/8/88
شما هم منتظرید؟
فصل کودکی
انتخابات
31فروردين
خسته
رهايي
سلام!
اگر نامهربان بودیم رفتیم!
آرشيو وبلاگ
88/08/08 - 88/08/14
88/08/01 - 88/08/07
88/07/22 - 88/07/30
88/02/22 - 88/02/31
88/01/22 - 88/01/31
88/01/05 - 88/01/21
88/01/08 - 88/01/14
87/05/08 - 87/05/14
87/05/01 - 87/05/07
87/04/05 - 87/04/21
87/04/01 - 87/04/07
87/03/01 - 87/03/07
87/02/22 - 87/02/31
87/02/01 - 87/02/07
87/01/22 - 87/01/31
87/01/05 - 87/01/21
87/01/08 - 87/01/14
86/12/08 - 86/12/14
86/11/05 - 86/11/21
86/11/08 - 86/11/14
86/11/01 - 86/11/07
86/10/22 - 86/10/30
86/10/05 - 86/10/21
86/10/01 - 86/10/07